تبليغاتX
فصل خدا

یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش "جک" بود و انگار همه‌ی كتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!"

من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی كرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

 

همینطور كه می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد.

عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، ‌یه قطره درشت اشك در چشمهاش دیدم.

 

همینطور كه عینكش را به دستش می‌دادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!"

او به من نگاهی كرد و گفت: " هی ، متشكرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

 

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانه‌ی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

 

او گفت كه قبلا به یك مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم.

 

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر جک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره جک را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی،‌با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!" جک خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

 

در چهار سال بعد، من و جک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. جک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم. جک كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم.

 

من جک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند.

حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم!

امروز یكی از اون روزها بود. من میدیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: " هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!"


او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: " مرسی".

 

گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: " فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

 

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم."

 


من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد. جک نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد.

 


او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیر قابل بحث، باز داشت."

 

من به همهمه‌ ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم.

 

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

 

خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

 


دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.

 

حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:

1) این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،

2) یا آن را پاك كنید گویی دلتان آن را لمس نكرده است.

همانطور كه می بینید، من راه اول را انتخاب كردم.

 

" دوستان،‌ فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز كنند."

 

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...

دیروز،‌ به تاریخ پیوسته،

فردا ، رازی است ناگشوده،

اما امروز یك هدیه است

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه تولد پسری منه و من خیلی خوشحالم  پسرم نازنینم ..دوستم.. یک سال بزرگتر شده شاید این احساس یه خورده برای اونایکه مادر نشدن عجیبه ولی همه مامانا با بچه هاشون زنده اند......ولی اشکان به من زندگی داد و من زندگیم را مدیون مهربانیهای اون هستم....امیدوارم خدا همیشه مواظبش باشه و تنش سالم .......برای روز تولد پسرم که زیباترین روزه دوست داشتم یه مهربون یه عزیزی که من دوسالی را با مهربونیهای اون زندگی کردم کنارم بود ...اینو از صمیم قلبم میگم شاید هیچ کلمه یا جمله ای نباشد بتوانم از این انسان تشکر کنم برای همه محبتهاش برای همه خوبیهاش که ارزومه یه روز پسرم جا پای این انسان بذاره متن بالا را تقیم میکنم با احترام به ایشون اگر چه یه بار براش میل زدم ولی دلم می خواست گوشه ای از خاطراتم و این متن و را داشته باشم و شاید به این طریق از ایشون تشکری کرده باشم.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

و این عبارت و همیشه بخاطر بسپارید.............

تقدیم به کسی که :

     

 خدا را در وجودش یافتم.و آرامش را به من هدیه داد.

 



 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط باران  | 

بهترین لحظات از نگاه چارلی چاپلین

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی جاپلین

To fall in love

 عاشق شدن

 

 To laugh until it hurts your stomach .

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

 

 To find mails by the thousands when you return from a  vacation.

 بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی  هزار تا نامه داری

 

 To go for a vacation to some pretty place.

 برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

 

 To listen to your favorite song in the radio.

 به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

 

 To go to bed and to listen while it rains outside.

 به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 

To leave the Shower and find that  the towel is warm  

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

 

 To clear your last exam.

 آخرین امتحانت رو پاس کنی

 

 To receive a call from someone, you don't see a  lot, but you want to.

 کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

 

 To find money in a pant that you haven't used  since last year.

 توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی

 

 To laugh at yourself looking at mirror, making  faces

  برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و

 بهش بخندی !!!

 

 Calls at midnight that last for hours.

 تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

 

 To laugh without a reason.

 بدون دلیل بخندی

 

 To accidentally hear somebody say something good  about you.

 بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره  از شما تعریف می کنه

 

 To wake up and realize it is still possible to sleep  for a couple of hours.

 از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه  هم می تونی بخوابی !

 

 To hear a song that makes you remember a special  person.

 آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما  می یاره

 

 To be part of a team.

 عضو یک تیم باشی

 

 To watch the sunset from the hill top.

 از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

 

 To make new friends.

 دوستای جدید پیدا کنی

 

 To feel butterflies!  In the stomach every time  that you see that person.

 وقتی "اونو" میبینی دلت هری  بریزه پایین !

 

 To pass time with  your best friends.

 لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

 

 To see people that you like, feeling happy.

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

 

 See an old friend again and to feel that the things  have not changed.

 یه  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و  ببینید که فرقی نکرده

 

 To take an evening walk along the beach.

 عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

 

To have somebody tell you that he/she loves you.

 یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

 

 To laugh .......laugh. .........and laugh ......  remembering stupid  things done with stupid friends.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای  احمقانه ای کردند و بخندی  و بخندی و   باز هم بخندی .......

 

 These are the best moments of life....

 اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

 

 Let us learn to cherish them.

 قدرشون روبدونیم

 

 "Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

 زندگی یک  مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک  هدیه است که باید ازش لذت برد

 

************ ****

 

 وقتي  زندگي 100 دليل براي گريه كردن  به  تو نشان ميده تو 1000 دليل  براي  خنديدن به اون نشون بده.

                                                                                                    (چارلي  چاپلين)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط باران  | 

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت.

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید،

دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد،

لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند،

یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.

پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛

ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی،

به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری،

داری با او حرف می زنی

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!

یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.

فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟

اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم

و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری،

یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.

روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد

و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند

و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد،

و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو

این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند

و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست

که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم.

راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن.

کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.

اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند.

کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست

و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.

وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم،

همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت:

غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند

و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند،

باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود

آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم!

حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!!!!!! 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

Iran Eshgh Group !


 

اگر يادمان بود و باران گرفت نگاهي به احساس گلها كنيم

 

بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر


بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي


بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را


بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به مشوق ،زمين


بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را
بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر


بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين


بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود
بگذار شايد فردا زنده تر از امروز


بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما


چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي
بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند


بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند
بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ


به كدامين گلبرگ خيره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح


بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه
خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم.....

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

 

 

 گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نميدانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط باران  | 

 

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت

یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش زمین دهن وا میكرد و منو .. كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...


روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی‌میری؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم


سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم بی‌خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!" گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد: " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .


یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم .
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی .
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر نمی‌تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو.

این بود جواب محبتهای مادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود
***
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن
***
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی
***
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره
***
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی
***
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط باران  | 

تو یادگار فراموش شده ای نقش زیبایی بر صورت...

آشكار مرا خشنود می كردی و با خودت همراه...

بیشتر كه تو را می طلبیدم همه چشمم نقش تو را در آیینه دل باور می كرد و آن را بر چهره می نشاند...

راه دور نمی رفتی... بهانه ها را نمی جستی... با كمی عشق و دلجویی  سراغ من را می گرفتی و از دیدنم دلت را سراپا به من می سپردی...

حالا مدت هاست یادی از من دلتنگ نمی كنی.روحت كوچك شده است...

یك جا بند نمی شوی و هنوز نشسته عزم رفتن می كنی اگر بعد از اشك بیایی از شوری می نالی دلتنگی را مدد نمی كنی

چه بگویم بی سامان شده ای یکه و تنها سراغ كسی را نمی گیری گوشه نشینی اختیار كرده ای ای جانم به فدایت...

كرشمه كن و قدم بر رخ ما بگذار خانه ات اینجاست گوشه عزلت ارج تو را نمی فهمد

 

من می شناسمت می بینی كه یا فتمت و منتت را می كشم.

می خواهم عاشق شوم...تو مهربانم می كنی

دوست دارم شور ببخشم تو رو شنم می كنی

آرزوی من پیوند همیشگی با توست...

از صورت حزین و ناله ی شب گیر فراریم

دل چشم شده... چشم نور شده

و نور راه را عیان كرده همه درها با تو گشوده پرده ها كنار رفته همه شوق اشك شده

وسوسه با تو بودن دل را جوان می كند ای لبخند...تو هم مرا بجوی...بر تارك دلم چنگ مزن...بر دیده یارم بنشین بر صورت من عیان شو...

جلوس نازنینت را با ستاره چشمانم جشن می گیرم و برای پایداری روح بی قرارت دامن عشق را می بوسم...

 

در كوچه با غ دلم عطر محبت به جا می گذاری مثل بید كه مجنون است

مثل خواب شیرین كه با فرهاد است

و ماه كه به هلا ل خود می نازد...

حضور مهر آمیزت بر رخم باد

از اكنون تا ابدالاباد

 

لبخند آغاز راه  است........

                                          

                               

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

trainwindowandtrees2.jpg

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

 

رواق منظر چشم من آشیانه تست

کرم نما و فرود آکه خانه ،خانه تست

لطیفه های عجب زیر دام و دانه تست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط باران  | 

بعد مدتها تنش برگشتن به کلاس درس بودن بچه ها و خندیدنشون آرامش دوباره برگشت

خواندن این داستان در آموزش حروف شادمانی مرا چند برابر کرد

کی بود؟چی بود؟

ملخی بود که در یک روز سرد می خواست بازی کند ولی کسی رو پیدا نکرد.

رفت تو طویله که اونجا یه گاو حنایی نشسته بود و داشت ویونجه می خورد ملخ رو شاخ او نشست.

حنایی گفت:مآ..........ملخ ناقلا!

زود باش از این جا برو.

ملخ گفت:بیرون سرد است اگر بروم از سرما یخ می زنم.

بعد روی دست و پای حنایی پرید.

دست و پای حنایی به خارش افتاد

تصوير اصلي را ببينيد

 

 

 

این طرف و اونطرف پرید  و گفت:آخ...آخ

ملخ رو بینی حنایی نشست حنایی فریاد زد:

مآ..............و بلند شد. در همین وقت طنابی که یک سر آن به گردن حنایی بسته شده بود و یک

سرش به میخی که به زمین کوبیده شده بود کنده شد

تصوير اصلي را ببينيد

 

 

 

ملخ ترسید حنایی او را بگیرد از سوراخ روی طویله بیرون پرید

و دیگر هیچ کس او را ندید

بیچاره گاو مهربون داستان ما

حیوونی نیگا چه قیافه مهربونی داره چه ملخ بدی چقدر بدجنس

 

شب خوش خوب بخوابی

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط باران  | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس