مامان
مامان جانم
می شنوی
مراقبم باش...
حالمممم خیلی بده ...می شنوی عزیزم
مامان
مامان جانم
می شنوی
مراقبم باش...
حالمممم خیلی بده ...می شنوی عزیزم
گفت: «یک چیزهایی در زندگی هست که باید بپذیری! پذیرفتن، آدم را آرام میکند.»
به نظر من اما، پذیرفتن، یک فعل دردناک است!
پذیرفتن یعنی قبول کردن. یعنی کنار آمدن. یعنی بیخیال شدن! یعنی تسلیم شدن. یعنی دست از جنگیدن برداشتن. یعنی رها کردن…
دلم می خواهد وقتی سپردم بهت
بتونم آروم باشم
بحث اطمینان نیست
نگرانی تمام وجودمو رو پر کرده
تغییرات خوب و بد تو این مدت خستم کرده
می خواهم چشمامو ببندم باز که کردم عمیقا خوشحال باشم
کارها تمام شده باشه
از اون آسمونهاااا فقط نیم نگاهی به من داشته باش
نمی دونم تو قالب آدم بودی یا نه
دردهای که ما آدمهای معمولی می کشیم برات قابل درکه
هست؟
یه خورده بیشتر هوای ما آدم معمولی ها رو داشته باش
فقط یک کم
خب
بذار منم همه جا بگم هوامو داری بگم تو دوای ناامیدی های منی
درسته که ابتهاج میگه:
«خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من میکنم افشردن جان است ...»
اما تو
آروم باش،
ببین،
بشنو،
بگذر،
خرده نگیر
و یادت بمونه که گاهی صبر خودِ تلاشه🤍
خوب شد که نبودین
ندیدین
چه روزهای سختی رو گذراندیم
تا دوباره یک عزیز دیگر را به خاک بسپاریم
می دانم منتظر تک تکمان می مانین با آغوش باز
تا دور هم جمع شویم
امشب دوباره خاطرات ۱۳ سال پیش دلره تکرار میشه
لحظه های نفس گیر رفتن مامان
تازه سیزده سال بود از خونه رفته بودم جقدر تو اون سیزده سال روزهای سختی بود
تا اینکه فهنیدیم عازم آسمونهایی
همه چی بهم ریخت تو زودتر از موعد پرکشیدی
بعد واسه بابا دعوتنامه دادی
در سکوت در ناباوری دستشو گرفتی بردیش ما موندیم یه عالم اتفاقات
الان که فکر می کنم
نمی تونم باور کنم همه اون روزها رو پشت سر گدروندم
دیوانه وار دلم براتون تنگ شد
دیوانه وار
هر اتفاقی امروز یادآور تو بود کاش بشه یه روز از این دلتنگی رها شد ...رهاااا
من چقدر به یه جای تاریک دنج احتیاح داشتم که ۴۸ ساعت گذشته رو بالا بیارم ....صبح مهیا شده
ناخوداگاه گونه ام خیس میشه گویا سالهاست که اشک نریختم.
همه چی خوب میشه...زخمها بسته میشع
اما با یه تلنگری دوباره باز میشه
شروع می کنم به خاروندن تا قلبم اروم بگیره اینگار یه فشار عمیقی رو دردهای قبلی می کشم عمیقا جای زخم هام درد می کنه
به گریه کردن اکتفا می کنم شاید دردم کمتر بشه
+ چطور میتونی با کسی خداحافظی کنی وقتی نمیتونی زندگی رو بدون اون تصور کنی؟
- من خداحافظی نکردم
من فقط رفتم...
«عجالتاً من هم دست و دلم پی کار نمیرود. روزها را بهطور احمقانهای به شب میآورم و شب هم احمقانهتر از روز میگذرد. از احوال بروبچهها خواسته باشی، پناه بر خدا همه زندهاند و در کثافت خودشان غوطهور میباشند.»
- از میان نامهی صادق هدایت به مجتبی مینوی.
نیاد اون روزی که حس کنید یهنفر با کُلِ دنیا فرق میکنه و بعداً بفهمید تنها تفاوتش با بقیه، این بوده که قشنگتر نقش بازی میکرده
استرس استرس استرس
شاید هیجوقت زیر بار این فشار نباشی و غیر قابل درک برای تو
اما روزهای تلخی رو با نگرانی هایم گذراندم و تو خندیدی
مثل همین حالا درسته همین حالا
خسته ام
خسته
تنها دلیل زندگیم تو خوب باش بخند رویاهام را با خوشبختی تو گره خورده
تسلیم نشو
قوی بتش
شانه مردانه ات را برای لحظه ای از آرامش می خواهم.
مامانم خوب باش
همیشه
به ساعت نگاه می کنم خیلی به رفتنت نمونده
مهمان همیشگی استرس دلشوره مهمان وجودم شده
برای آرشام اشک می ریزی
ترس در وجودت می رقصد
و من نگران تر می شوم
هر لحظه نا خودآگاه به ساعت نگاه می کنم
به زمان رسیدنت
و فردای که هیچ کس از آن خبری ندارد
لیوان را پر از آب می کنم داروهایم را می خورم
چشمهایم را می بندم
به خودم آرامش می دهم
که اتفاقات خوبی در راهند ......
از دور تا همیشه دوستت دارم....
من بعد از هرگز عاشق تو شدم..
غم هایت را چشیدم،
طعم عشق می داد...
خبر مرگ مرا هر کسی آورد بخند زنده ام می کند
آخر خبر خنده ی تو
تو معلمِ من بودی!
تمامِ روزهایی ڪه دوستت داشتم و تمامِ ثانیههایی ڪه دوستم داشتی
تمامِلحظاتی ڪهعاشقانه ڪنارم بودی و عاقلانه به من درسِ زیستن میدادی
من تشنه ی حرفهایِ شیرینِ تو بودم
و توداشتی ازمن آدمِبهتریمیساختی
ازمیانِ صدو بیست و چهارهزار و یڪ پیامبر!!! تو ؏ـاشقترینشان بودی،
و رسالت تو؛ تولدِ منی دیڪَر از من بود....
• نرگس صرافیان طوفان 🍃
"من کجا جویم تو را ای جان؟
تو در جانِ منی..!
می خواستم یکم دوستت داشته باشم اما از دستم در رفت عاشقت شدم
چهل سه روز از جراحی گذشته قرار شنبه دکترم رو ببینم نمی دونم بلاخره بهم اجازه می ده از تخت بلند شم و تغییر شرایط بدم و یا نظرش اینه که دو ماه رو کامل کنم ولی آنچه که منو آروم می کنه اینه که روزهای سخت گذشت روزهای که درد امونمو می برید امیدوارم خیلی زود تمام شه به زندگی روزانه ام برگردم .
امشب از اون شب های که دوست دارم محکم بغلت کنم به پهنای صورتم اشک بریزم .همینکه عاشقی همینکه خوبی فاصله می گیرم
امروز اولین روز کلاس آنلاین بعد ۳۲ روز دوریه امیدوارم از لحاظ جسمی بتونم دوتاکلاسی که برام تعریف کردن رو اداره کنم الهی به امید تو
من مطمئنم ماه دیگه همین موقع همه چی بهتر خواهد شد
و ذوق برگشت به زندگی حالمو بهتر می کنه
هیجده روز از جراحیم گذشته یه دوره جدید از زندگیم داره سپری میشه خیلی سخت ولی در حال مبارزه و گذراندن آن هستم دو ماه استراحت تازه هیجده روز گذشته،این دوماه فقط یجا خوابیدن نیست دور از اشکان دور از خونه دور از مدرسه ،
امروز دهم دی ماه ده روزگذشته و فکر می کنم تحملم تمام شده و با قدرت ایستادم شب ها یکی از بدترین نوع جدال چقدر سخت می گذره
سی آذر و امروز یستری شدم و فردا صبح هم جراحی حال خوبی ندارم تو یه اتاق دو نفره بستری شدم ترس آمیخته با وحشت .با خودم حرف می زنم همه چهار دهه زندگیم را مرور می کنم گاهی لبخند به لبم می آید گاه اشک از جشمانم سر می خورد منتظر فردا می مونم و می دونم تا چه اتفاقی رقم می خوره .....
من،
احتمال اینکه تو دوستم بداری را،
دوست داشتم...